ه.ع. سوشيانت امرتات اراك ، چهار شنبه ، 29/7/1388
بازگشت!!!
اينهمه تعجيل چرا؟
بگذاريد كه فردا دم صبح ،
از سفر برگردم!!!
چمداني كه تب حادثه دارد،
بگذاريد لبريز شود:
بگذاريد زمان را به تماشا بنشينم،
بگذاريد خدا را به تجسم بكشم،
بگذاريد كه روي لب پندار سياه مردن؛
يك تبسم بكشم.
اينهمه تعجيل چرا؟
مگذاريد تن خستگيم را به سفر هديه كنم،
مگذاريد نگاهم را خواب ببرد تا كابوس،
بخدا در پس آن شيشه ي بي جان ،جانست؛
بگذاريد به من برگردم،
بگذاريد مهمان طبيعت بشوم.
اين همه تعجيل چرا؟
بگذاريد دچار ابديت بشوم.
بگذاريد بيدار كنم سارباني را از خواب عميق،
رهزنان در راهند؛
بگذاريد سيه بالان را ،
دانه ي خوش خبريشان بدهم؛
بگذاريد به باد بنويسم كه بپيچد در باغ،
تا سپيدار برقصد،
و صنوبر بداند كه كسي مي آيد؛
بگذاريد بمانم امشب و به مهتاب بگويم: برخيز؛
و ندا را – كاش مي شد – بيدار كنم؛
بگذاريد بمانم و به رستم بنويسم:
تو نه سهراب كشي نه جاني؛
تو خروشي هستي كه ندانسته به خود مي پيچي؛
تو نهيبي هستي بر سر آينه اي از ديروز...
فرصتي، تا بخدا هم بنويسم:
برو جانا،
برو آنجا كه تو را مي خوانند.

